باغ انار

برای بابابزرگ خوبم

بزرگ بود 

و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت 


   + ناردانا ; ۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸
comment نظرات ()

انتظارها و دردهایی که می کشیدند و من نمی دانستم ...

انتظارها و دردهایی که می کشیدند و من نمی دانستم ...

یک روز تمام حوصله ی همه را سر برده بودم و اما خودم خبر از بیرون نداشتم !

شاید می ترسیدم ...

نمی دانم اما لحظه ی آمدنم گریه می کردم و گریه...! و دیگر گریه !

اما آنها می خندیدند و خوشحال بودند و بهم تبریک می گفتند! کاش من هم خندیده بودم آنروز . مثل تمام روز های دیگرم.

...

درست به اندازه یک چشم به هم زدن فاصله داشت . همین نزدیکی ها. خیلی نگذشته از آن روزی که فکر می کردم هفده سالگی آخر راه بزرگ شدنه .

اما حالا ... دو روزه که هفده ساله شدم و احساس دیگه ای دارم. تازه اول راهم. انگار هنوز کار خاصی انجام ندادم. نمی دانم من از دنیا عقب مانده ام یا رسمش همینه ؟

...

امسال تولدم با اول محرم مصادف بود. برای همین اصلا انتظار تبریک شنیدن نداشتم. اما درست از همون هایی که فکر می کردم فراموش کردن تبریک شنیدم . تبریک های حضوری، تلفنی، پیامکی، ایمیلی و هر مدل دیگه ای ... خوشحالم . خیلی زیاد.

از یه عده ای خیلی ممنونم: اونایی که برام کیک درست کردن . اونایی که بهم زنگ زدن. اونایی که تولدشون به تولدمون نزدیکه و خوشحالیشون باعث خوشحالیمون شد. اونایی که بهم هدیه های خوب دادن . اونایی که تبریک گفتند و بیشتر از همه اونهایی که از تولدم خوشحال اند و دوستم دارند.

 

پی نوشت 1 :این شب ها دائم زیر لب می گویم :
حسین، آرام جانم ... حسین، روح و روانم ...!

پی نوشت 2 :این شب ها هر جا رفتید و دعایی کردید ما رو هم یادتون باشه.

   + ناردانا ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱
comment نظرات ()

حکایت سیزده و نحس نبودنش

سلام ... یه سلام خوش بو ... یه سلام پاییزی ...

یه چیزی ! دقت کردین تعداد نظرات چند پست اخیرم روی سیزده گیر کرده ؟؟

یه مدت بود همش می خواستم بیام یه چیزایی بنویسم بعد به خودم می گفتم : نه ! صبر کن ببینم نظرات مرز سیزده رو رد می کنن یا نه ! یه جور مسابقه مخفی گذاشته بودم که همتون سوختین . حتی بعضی هاتون ایمیل زدین چرا یه پست جدید نمی گذاری اما نظر نگذاشتید .می خواستم به شکننده ی طلسم جایزه بدم ! نیشخند

اما واقعا عدد سیزده نحس نیست. نمی دونم چرا انقدر بدبخته !

در هر صورت یه بلایی به سر وبلاگم اومده . درستش کنین . نیشخند

...

پی نوشت 1 :

میگم: میخوام برم. دلم تنگه ...

سکوت می کنه

می گم: برم ؟

- نه دیگه!

میگم: نگفته بودی اگه بیام نمیتونم برگردم. بذار برم.

- نمیشه دیگه ! نمی تونم . اسرار نکن .

-آخه ...!

ای بابا ...ناراحت

 

این نیز بگذرد ...

 

پی نوشت 2 : زهرای عزیزم مبارکه ! خوشحالم که خوشحالی ... و خوش بخت ...![گل]

 

   + ناردانا ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
comment نظرات ()

حالم خوبه ! باور کن !!

سلام

بالاخره تشریفمو بردم ... حالمم خوبه ... !

هرچند دلتنگم ... ولی خوب حالم خیلی بهتره ... !!

امروز وقتی توی بزرگراه داشتیم با سرعت 100 کیلومتر بر ساعت حرکت می کردیم دستمو از ماشین بیرون گرفته بودمو باد با زور زیادی به دست و صورتم می کوبید ! یکمی حالمو جا آورد ! البته بعد از ناراحتی و غمباد گرفتن دیشب ! انگار اشکایی که گوله گوله از چشمام بیرون ریختن بیشتر اون ناراحتی و دلتنگی رو با خودشون بردن ... سبُک شدم !!

توی راه دریا بودیم که باد یه حال حسابی بهم داد ! وقتی رسیدیم و چشمم به دریا افتاد انگار همه چیز عوض شد !! شاد شدم ! دوباره اینجارو دوست دارم ! 

حس خوبی دارم ! خوشحالم ! حالم خوبه ! 

همه چی آرومه ! نیشخند

دیگه نگرانم نباشین ... دریا رو دوست دارم ... همتونو دوست دارم ...

و دوباره به زودی بر میگردم پیشتون ...

 

پی نوشت 1 : امروز زدم تو خط آسمون ... به یاد "شما" ! مؤثر بود ! لبخند

پی نوشت 2 : به قول دوستان عرب زبانمون "الحیاة حلوه" ...

پی نوشت 3 : نکته ی مهم اینه که من امشب رصد کردم ! یه آسمون صاف ! روی اسکله و تقریبا دور از ساختمون ها ...! آسمون نقش مهمی تو فرآیند خوب شدن حالم داشت!

   + ناردانا ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
comment نظرات ()

حال من خوب است ... اما تو باور نکن !

سلام! حالم خوب است ! 

اما تو باور نکن ... !

 

دل به رفتن ندارم ! دل  به ماندن هم ندارم ! 

نه رفتن ... نه ماندن ... در راه مانده ام ... به کدامین سو ؟

جلو ؟ ... عقب ؟ ...

دلم فقط آسمان می خواهد ! فقط ...

آسمان اینجا بی ستاره ! آسمان آنجا پر از ساختمان های دراز و بی قواره !!

به کدامین سو روم که آسمانش صاف باشد؟

دلم آسمان صاف میخواهد .. دلم آسمان کویر می خواهد...

 

خلاصه اینکه دل به رفتن ندارم ...

چه کنم که خانه و کاشانه ام آنجاست ! چه کنم که باید رفت !

چه کنم که خیر در رفتن است ...

چند روزی بیش اینجا نیستم 

دلم برایت تنگ میشود ... ایرانم !! میهنم !!

دلم برای همه تان که میمانید تنگ میشود

مراقب خودتون باشین

 

پی نوشت : من همچنان ساکن خانه ی مجازیم هستم ! بی خبر نگذاریدم ! لبخند

 

   + ناردانا ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٧
comment نظرات ()

مقاومت از نوع کمربندی

مثلا قیافه ی آدم های عصبانی رو به خودت میگیری ، سوار ماشین میشی ، و روی صندلی جلو می نشینی! انگاری که با همه چیز و همه کس دعوا داری! در رو از قصد به هم میکوبی تا حرص راننده رو دربیاری !

قسمت جالبش بستن کمربند ایمنیه ... هر چی عصبانی تر باشی و فشار بیشتری بهش بیاری مقاومت بیشتری از خودش نشون میده! انقدر بِکش بِکش میکنی تا آخر مجبور میشی کوتاه بیای و با ملایمت تمام ببندیش! حصابی دماغتو به خاک می ماله!!

عکس العمل به جایی هم هست ! چون وقتی باد انداختی تو گلوت و فقط قصد در آوردن لج طرفو داری خیلی قشنگ پفتو می خوابونه! بدون اینکه خودت بفهمی عصبانیتت کنترل میشه! چون انقدر با اون کمربند لعنتی ور میری که خندت میگیره و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه! 


یه مقاومت از کمربند - یه لبخند از تو - یه قهقهه از طرف

   + ناردانا ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۳
comment نظرات ()

 

یا الهی و ربی من لی غیرک ...

   + ناردانا ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۳
comment نظرات ()

روز فراموشی

میگن روز فراموشیه ... روزی برای فراموش کردن ... میگن بیاین یه بازی راه بنداریم . از همونایی که اتفاقا منم تا حالا توشون شرکت نکردم . اما دلمون میخواد یه چیزاییو فراموش کنیم ... باید یه چیزاییو فراموش کنیم ... خصوصا خاطرات بد و آدمای بد و بدیهاشونو  از این جور چیزا ...  بدی ها واسه فراموش شدنن ... نه نگه داشتن ...

بیاید یه مشت فراموش شدنیو یه جا فراموش کنین ...

فراموش میکنم ... فراموش میکنم که دیگران یادشون میره ...چیزایی رو که شاید خیلی مهمن ...وقتاییو که از جون و دل براشون مایه گذاشتی رو هم یادشون میره ...دل من قد یه اقیانوسه ... فراموش میکنم ... خدا بزرگه ؛ خیلی بزرگ...

 فراموش میکنم چیزاییو که میخواستم تا حالا بهشون رسیده باشمو نرسیدم ... مامان راست میگه ... بعدا هم میتونم یه کارایی رو انجام بدم . چیزهای زیادی توی ذهنم نیست که فراموششون کنم ... حافظم خیلی خوب نیست ... انقدری ظرفیت نداره که بدی ها رو هم نگه داره ...

همه ی اینها رو فراموش میکنم و دل به آرزوهای آینده می بندم .

و اینهم برای شما ... برای شمایی که این بازی رو راه انداختین .

همین ... لبخند

پی نوشت : قدیمی ها ! من خوبم ! حس و حال نوشتن نداشتم فقط ... ولی به یاد همتون بودم . و هستم ...

   + ناردانا ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد