خیال...
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمیبینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل میکشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر میگرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
حافظ
ادامه مطلب
همه زبان لبخند را می فهمند...
کودک چشمانش را بسته بود؛ تا جایی که می توانست دهانش را باز کرده بود و جیغ می کشید . صورتش قرمز شده بود و پیشانی اش چین خورده بود. این نهایت عصبانیتش بود که از دهانش خارج میشد .
کاری از دستم بر نمی آمد. فقط خواستم تاثیر لبخندم را امتحان کنم . صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و اسمش را صدا زدم. با لبخند نگاهش کردم. چشمانش را کامل که نه اما نیمه باز کرد و لبخندم را دید. و ناگهان آرام گرفت ...
چند لحظه ای بدون هیچ صدا و حرکتی نگاهم کرد . و بعد لبخند زد...
یاد آن روز ها که می افتادم ، لبخند میزدم . و تو میدانستی لبخندم برای چه بود . هنوز می گویی : زهرا ، یاد آن روزها بیفت. لبخند بزن ...
برای سال نوی میلادی توی دانشگاه نمایشگاهی به پا کرده بودند. آن گوشه پیرزنی اجناس دست دوزش را می فروخت. هدیه های شب کریسمس. از دور که چهره ی سرخ و سفیدش را دیدم، با آن لبخندی شیرینش باعث شد مسیرم رو به رویش تغییر دهم...
کیف هایی زیبا با ترکیب های رنگی هیجان انگیز دوخته بود . جلویم را گرفت تا همه اجناسش را نشانم دهد. هر کدام را که نشان میداد و در مورد جنس پارچه و زحمتی که برایش کشیده شده بود توضیح میداد، مدتی مکث می کرد و با همان لبخند شیرینش به صورتم چشم می دوخت تا فرصتی باشد که من خوب آن جنسی که در دستش بود را ببینم . حقش بود من هم لبخند بزنم ...
بارم سنگین بود. بیشتر نمی توانستم به قدم زدن ادامه بهم. و سوار تاکسی شدم. ماشین پُر بود و من مانده بودم آن همه کیف و کتاب را کجا جا بدهم. بالاخره جلوی پا و توی بغل و هر جا شد جایشان دادم و حرکت کردیم. رو کردم به پیر زن سیاه پوستی که کنارم نشسته بود تا به خاطر جای زیادی اشغال کرده بودم ازش عذرخواهی کنم. اما او زبان من را که می دانستم بلد نیست هیچ ، زبان مردمان شهر محل سکونتم رو هم نمی دانست. دیگر چیزی نگفتم. مدتی بعد از آن سمت ماشین نفر سوم پیاده شد و جایمان باز تر شد. اما هنوز به خودمان تکان نداده بودیم که یک مرد درشت هیکل از سمت من سوار شد و مجبور شدم تمام وسایلم را جمع و جور کنم. پیر زن انگار فهمید که معذب شده ام و خودش را چسباند به در و کیفم رو به سمت خودش کشید و با اشاره گفت که به سمتش بروم.جایش ناراحت بود اما من توانستم کیفم را در میان خودم و آن مرد جا بدهم. خیالم راحت شد و اما نمی دانستم چطور تشکر کنم. فقط برگشتم و به صورتش نگاه کردم لبخند زدم. همین کافی بود. پیر زن خندید ...
کاش میدانستی لبخندت دنیایی برایم ارزش دارد. می بینم تورا و لبخندت را و برق چشمانت را و شاد می شوم و تمام زیبایی های دنیا را میبینم. تو لبخندت سرشار از شور و عشق و سرمستیست...
دیگر بار لبخندم کار دستم داد. به اعماق وجودت رفت و آنجا خانه کرد و حالا بازنگشتنی است... می دانم لبخندم با تو چه کرد. می دانم... تو میدانی چشمانت با من چه کرد؟ کاش این لبخند نبود و درگیرم نمی شدی!شاید من هم کاری به چشمانت نداشتم! کاش...
از من خواستی برایت بنویسم اما... من برای تو چه بنویسم؟تو بگو؟منتظر شنیدن چه هستی؟همان را می نویسم...
پی نوشت: این متن به جز قسمت آخرش برمیگرده به قبل تر ها!
او همواره مرا می خواند...
به نام او...
به مهمانی دعوت شده ام... بهتر است بگویم:خودم،خودم را به مهمانی دعوت کرده ام! اما قسمت لذت بخشش انجاست که، صاحب خانه مرا پیش پیش با آغوش باز پذیرفته... انتظارم را می کشد... و حتی مرا می خواند!... نشانه هایی برایم می گذارد که بدانم، از اینکه مهمانش خواهم شد راضی است . او همواره مرا می خواند...
چند وقت پیش هم، می کوشیدم خودم را مهمان کس دیگری کنم... اما نشد! هنوز هم دلیلش را نفهمیدم! اما...! بگذریم...
عازم خانه ی خودش هستم... هم اویی که روح و وجودم از اوست... و هم اویی که همواره مرا می خواند... گمانم فهمیده باشید عازم خانه ی چه کسی هستم؟؟...
به هر حال، مقصود طلب حلالیت و اینهاست...حلالم کنید و دعا کنید آنطور که باید، باشم...
پی نوشت یکم: پنجشنبه عازمم. تا اون موقع اگر سفارشی داشتید در خدمتم.
پی نوشت دوم: همتون رو دعا می کنم. انشاا... که مقبول واقع بشه...!
خصوصی برای حنانه... با رمز شماره تلفن خونه ی عمه خانمش
خاطره ی فراموشی
سلام...
یه روزی،چند وقت پیش ها، معلممون،پستی توی وبلاگشون گذاشتن، و ماهارو دعوت کرد به فراموشی...
می گفتن اون روز، روز فراموشیه... اولین باری بود که توی عمرم در مورد همچین روزی میشنیدم، و شاید خیلی های دیگه هم مثل من بودند...
یادمه... یادمه که اونروز هر بدی ای توی ذهنم بود رو پاک کردم... هرچی که ته حافظم مونده بود رو... بدی ها و یه چیزایی رو که ما بهشون میگیم بدشانسی، یا مثلا ناکامی و این حرفا...
خیلی خوب بود... امروز به نظرم میاد که آخرین روز سال (29اسفند) بهترین زمان برای فراموش کردنه... فراموشیه دست جمعی... می تونیم برای خوبی هایی که سال جدید قراره به خاطر بسپاریم جا باز کنیم... و میشه لحظه ی تحول سال پر از شادی و خاطرات خوب باشیم... موقع دعاهامون خوبی هارو به یاد بیاریم و برای همه اونهایی که اسمشون،یادشون،یا خاطرشون تو دلمونه دعا کنیم و از خدا بخواهیم که توی سال جدید، گنجایش دلمونو زیاد کنه... و به همون اندازه هم خوبی ها رو...
من شروع میکنم... امروز فراموش میکنم... فراموش میکنم.....
میدونید... همین که تصمیم گرفتم فراموش کنم فراموش شدند... همه ی اون هایی که باید فراموش میشدند... و حالا منم و شادی و امید...
شاید حرفهایی که میزنم به نظرتون خیلی جالب نباشه... ولی امتحان کنید...خودتون می فهمید...
فقط یادتون نره... خیلی مواظب باشید که میون بدی ها خوبی ای رو فراموش نکنید!!
پی نوشت1 : سال نو پیشاپیش مبارک!!
پی نوشت2 : این رو بخونید.جالبه.
پی نوشت3 : فراموش نکنید که دوشنبه فراموش کنید!!
برای بابابزرگ خوبم
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت

انتظارها و دردهایی که می کشیدند و من نمی دانستم ...
انتظارها و دردهایی که می کشیدند و من نمی دانستم ...
یک روز تمام حوصله ی همه را سر برده بودم و اما خودم خبر از بیرون نداشتم !
شاید می ترسیدم ...
نمی دانم اما لحظه ی آمدنم گریه می کردم و گریه...! و دیگر گریه !
اما آنها می خندیدند و خوشحال بودند و بهم تبریک می گفتند! کاش من هم خندیده بودم آنروز . مثل تمام روز های دیگرم.
...
درست به اندازه یک چشم به هم زدن فاصله داشت . همین نزدیکی ها. خیلی نگذشته از آن روزی که فکر می کردم هفده سالگی آخر راه بزرگ شدنه .
اما حالا ... دو روزه که هفده ساله شدم و احساس دیگه ای دارم. تازه اول راهم. انگار هنوز کار خاصی انجام ندادم. نمی دانم من از دنیا عقب مانده ام یا رسمش همینه ؟
...
امسال تولدم با اول محرم مصادف بود. برای همین اصلا انتظار تبریک شنیدن نداشتم. اما درست از همون هایی که فکر می کردم فراموش کردن تبریک شنیدم . تبریک های حضوری، تلفنی، پیامکی، ایمیلی و هر مدل دیگه ای ... خوشحالم . خیلی زیاد.
از یه عده ای خیلی ممنونم: اونایی که برام کیک درست کردن . اونایی که بهم زنگ زدن. اونایی که تولدشون به تولدمون نزدیکه و خوشحالیشون باعث خوشحالیمون شد. اونایی که بهم هدیه های خوب دادن . اونایی که تبریک گفتند و بیشتر از همه اونهایی که از تولدم خوشحال اند و دوستم دارند.
پی نوشت 1 :این شب ها دائم زیر لب می گویم :
حسین، آرام جانم ... حسین، روح و روانم ...!
پی نوشت 2 :این شب ها هر جا رفتید و دعایی کردید ما رو هم یادتون باشه.
حکایت سیزده و نحس نبودنش
سلام ... یه سلام خوش بو ... یه سلام پاییزی ...
یه چیزی ! دقت کردین تعداد نظرات چند پست اخیرم روی سیزده گیر کرده ؟؟
یه مدت بود همش می خواستم بیام یه چیزایی بنویسم بعد به خودم می گفتم : نه ! صبر کن ببینم نظرات مرز سیزده رو رد می کنن یا نه ! یه جور مسابقه مخفی گذاشته بودم که همتون سوختین . حتی بعضی هاتون ایمیل زدین چرا یه پست جدید نمی گذاری اما نظر نگذاشتید .می خواستم به شکننده ی طلسم جایزه بدم ! 
اما واقعا عدد سیزده نحس نیست. نمی دونم چرا انقدر بدبخته !
در هر صورت یه بلایی به سر وبلاگم اومده . درستش کنین . 
...
پی نوشت 1 :
میگم: میخوام برم. دلم تنگه ...
سکوت می کنه
می گم: برم ؟
- نه دیگه!
میگم: نگفته بودی اگه بیام نمیتونم برگردم. بذار برم.
- نمیشه دیگه ! نمی تونم . اسرار نکن .
-آخه ...!
ای بابا ...
این نیز بگذرد ...
پی نوشت 2 : زهرای عزیزم مبارکه ! خوشحالم که خوشحالی ... و خوش بخت ...![گل]
نظرات ()